تبلیغات
پلاک آخر - زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام ( حرّ انقلاب )
پلاک آخر

شاید تا به حال اسمی از او نشنیده باشید . شاهرخ ضرغام نام پدر صدرالدین متولد1328 تهران"

اینها مشخصات شناسنامه ای اوست کسی که در زندگی سی ویک ساله عمر خود زندگی عجیبی را رغم زد.

هیچ وقت زیر بار حرف زور نمی رفت ...

در جوانی چون درشت هیکل بود وزوربازوی زیادی داشت به سراغ کشتی رفت ؛قهرمان جوانان ونائب قهرمان بزرگ سالان...

پدر نداشت رفقای نااهل و...همه دست به دست هم داد انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود هرشب کاباره دعوا چاقوکشی و......




مادر اشک می ریخت وبرای فرزندش دعا می کرد...

زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت تا اینکه دعای مادر اثر کرد....

بهمن 57 بود شب و روز می گفت فقط امام فقط خمینی(ره)

می گفت :عظمت را اگر خدا بدهد می شود خمینی با یک عبا وعمامه آمد واما عظمت پوشالی شاه را از بین برد...

عاشق امام حسین(ع) بود راه اندازی هیئت با کمک دوستان وعزاداری آن هم قبل از محرم برنامه او بود...

در عاشورای سال 57 ساواک به بسیاری از هیئت ها اجازه حرکت در خیابان را نمی داد اما با صحبت های شاهرخ دسته هیت جوادالائمه مجوز گرفت....

بعداز ناهار حاج آقا تهرانی کنار شاهرخ نشسته بود وبا او صحبت کرد صحبتهای او به قدری شیرین بود که گذر زمان را حس نمی کردی....

آن روز بعد از صحبتهای حاج آقا و پرسش ها حری دیگر متولد شد

حری به نام شاهرخ ضرغام برای نهضت عاشورائی حضرت امام (ره(

سه روز از عاشورا گذشت شاهرخ کاردر کاباره را رها کرد

بامادر ودوستش رفتن مشهد ...

دائم باچشم وگران شانه های لرزان می گفت:خدا من بد کردم من غلط کرد اما میخواهم توبه کنم خدابا منو ببخش یا امام رضا(ع)به دادم برس من عمرم را تباه کردم...

شاهرخ توبه کرد

هرروز برای نماز به مسجد می رفت با بچه های انقلابی آشنا شد ارادت او به جایی رسید که روی سینه اش خالکوبی کرد:خمینی فدایت شوم

در درگیری با ضد انقلاب شاهرخ یک دستگاه اتوبوس تحویل گرفت و رفت گنبد بعداز ماموریت کردستان آشوب شدمرداد58 امام پیام دادبه یاری رزمندگان در کردستان بروید

شاهرخ سراز پا نمی شناخت ساعت 3عصریک دستگاه ماکروس در مقابل مسجد ایستاد دادزد:کردستان بیا بالا....

جنگ شروع شد شاهرخ درکردستان وبعد خرشمهر وآبادان....

مرتب می گفت من نمیدونم باید هر طورشده کله پاچه پیداکنی

بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد

فکر کردیم قصدخوشگذرانی دارد اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیرعراقی که صبح گرفته بودیم

شروع به صحبت کرد:

خبردارید دیروز فرمانده یکی از گرهان های شما اسیر شد اسرای عراقیبا علامت سر تایید کردند

شما متجاوزید شما به ایران حمله کردید ما هر اسیری را بگیریم می کشیم ومی خوریم!!!

شاهرخ به سمت قابلمه کله پاچه رفت زبانی درآورد جلوی اسرا آمد و گفت : فکر میکنید شوخی می کنم ؟!این چیه؟؟

این زبان فرمانده شماست؟؟!!

شما باید بخوریدش!!!

همه بچه از خنده مرده بودندرفتند پشت سنگر!!!

وقتی آنها را حسابی ترساند خودش زبان را خوردورفت سراغ چشم کله پاچه...

میگفت :یک ماه نیم از جنگ گذشته دشمن هم از ما نمی ترسه می دونه ماقدرت نظامی نداریم نیروی نفوذی دشمن هم خلی زیاده اسرا راکه میفرستیم عقب بعداونها رو آزاد می کنن...ماباید ترسی تودل نیروهای دشمن می انداختیم تا جرات حمله پیدا نکنن مطمئن باش قضیه کله پاچه سریع بین نیروهای دشمن پخش می شه ....

همراه با شاهرخ برای شناسایی به یکی از روستاها رفتیمبرای شناسایی که می رفیتیم شاهرخ بدون صلاح می رفت و باصلاح بر می گشت....

میان خانه های مخروبه روستا یک دستشویی بود مه نیروهای محلی با حلبی و چوب ساخته بودند شاهرخ گفت:من نمیتونم تحمل کنم میرم دستشویی

گفتم اینجا خطرناکه موظب باش!!

من رفتم پشت یک دیوار سنگر گرفتم داشتم اطرافم را نگاه می کردم دیدم یک سرباز عراقی اسلحه بدست به سمت ما می آید از بی خیالی اوفهمیدم که متوجه ما نشده

او مستقیم به محل دستشوئی نزدیک می شد می خواستم به شاهرخ خبر بدم اما نمی شد...

سرباز عراقی مقابل دستشوئی رسید با تعجب به اطراف نگاه کرد یکدفعه شاهرخ با ضربه در را باز کرد وفریاد کشید : وایسا

سرباز عراقی از ترس اسلحه اش را انداخت و فرار مرد وشاهرخ هم به دنبال او می دوید شاهرخ بالاخره او را گرفت...

سرباز عراقی همین طور ناله والتماس می کرد:تورو خدا منو نخور....

باتعجب از عراقی پرسیدم: چی داری می گی؟؟

سرباز عراقی به شاهرخ اشاره کرد و گفت : فرمانده هان ما قبلا مشخصات این آقا را داده اند و به همه ما گفته اند :اگر اسید او شوید شمارا می خورد !!برای همین نیروهای ما از این منطقه و این آقا می ترسند...

شاهرخ گفت : من اینهمه  دنبالت دویدم خسته شدم اگه می خوای نخورمت باید منو تا سنگر کول کنی!!

سرباز عراقی شاهرخ را کول کرد وحرکت کردیم......


از آن به بعد نام گروه شاهرخ گروه آدم خوارها بود...بعد از مدتی به گروه پیشرو تغییر یافت...

شاهرخ بیشتر دوستای فبل از انقلابش را دور خودش جمع کرده بود همه نماز خوان شده بودند...

عراقی ها از رادیو تلوزیون اعلام کرده بودند برای سر شاهرخ یازده هزار دینار می دهند...

عاقبت بخیری خودش را در شهادت می دید تانکر آبی برای شست وشو بودهرروز درآن آ؛ب غسل شهادت می کرد...

صبح روز هفدهم آذر بعد از نماز صبح بچه ها خسته ز عملیات به عقب باز می گشتند از نیروهای عراقی خبری نبودساعتی بعد در انتهای جاده تانکهای عراقی را دیدیم که به سمت ما می آمدند قابل شمارش نبودندساعت نه صبح تانکها مرتب به ما شلیک می کردند شاهرخ گفت:تو اون سنگر گلوله آرپی جی هست برو بیار بعد هم آماده شلیک آحخرین گلوله شدشاهرخ از جا بلند شد و روی خاکریز رفت من هم دویدم  دو گلوله آرپی جی پیدا کردم هنوز گلوله آخر را شلیک نکرده بود که صدائی شنیدم!!

یکدفعه به سمت شاهرخ برگشتم چیزی که می دیدم باور کردنی نبود گلوله ها را انداختم ودویدم

شاهرخ آرام وآسوده بردامنه خاکریز افتاده بود گوئی سالهاست که به خواب رفته گلوله تیر بار تانک دقیقا به سینه اش اصابت کرده بودو....

خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!
دیگر نتوانستم تحمل کنم، گریه امانم نمی داد. نمی دانستم چه کار کنم. بچه های گروه پیشرو هم مثل من بودند. انگار پدر از دست داده بودند. هیچکس نمی توانست جای خالی او را پر کند. شاهرخ خیلی خوب بچه های گروه را مدیریت می کرد و حالا!
دوستم پرسید: چرا پیکرش را نیاوردید؟ گفتم: کسی آنجا نبود. من هم نمی توانستم وزن او را تحمل کنم. عراقی ها هم خیلی نزدیک بودند.
مدتی بعد نیرو های عراقی از دشتهای اطراف آبادان عقب نشینی کردند. به همراه یکی از نیرو ها به سمت جاده خاکی رفتیم. من دقیق میدانستم که شاهرخ کجا شهید شده. سریع به آنجا رفتیم.
خاکریز نعل اسبی را پیدا کردم. نفربر سوخته هم سر جایش بود با خوشحالی شروع به جستجو کردیم. اما خبری از پیکر شاهرخ نبود. تمام آن اطراف را گشتیم. تنها چیزی که پیدا شد کاپشن شاهرخ بود. داخل همه چاله ها را گشتیم. حتی آن اطراف را کندیم ولی!
دوستم گفت: شاید اشتباه می کنی، گفتم نه، من مطمئنم. دقیقاً همینجا بود. بعد با دست اشاره کردم و گفتم. آنطرف هم سنگر بعدی بود که یک نفر در آنجا شهید شد. به سراغ آن سنگر رفتیم. پیکر آرپی جی زن شهید، داخل سنگر بود .
پس از کلی جستجو خسته شدیم و در گوشه ای نشستیم . یادش از ذهنم خارج نمی شد.
فراموش نمی کنم یکبار خیلی جدی برای ما صحبت کرد. می گفت: اگر فکر آدم درست بشه ،رفتارش هم درست می شه. بعد هم از گذشته خودش گفت ،از اینکه امام چگونه با قدرت ایمان ،فکر امثال او را درست کرده و در نتیجه رفتارشان تغییر کرده..

چندروز بعد شهادت شاهرخ مادرش به منطقه آمدقرار شد محل شهادت شاهرخ را به او نشان دهیم همراه چند نفر به محل حمله شانزده آذر رفتیم قبل از اینکه من چیزی بگویم مادرش سنگری را نشان دادو گفت :پسرم اینجا شهید شده؟

باتعجب جلو رفتم و پشت سنگر نفربر را پیدا کردم گفتم :بله شما از کجا می دانسیتید

همینطور که به سنگر خیره بود گفت : من همین جا را در خواب دیدم آن دو جوان نورانی همین جا به استقبالش آمدند؟!!

باور کنید بارها او را دیده ام اصلا احساس نمی کنم که شهید شده مرتب به من سر می زند هیچ وقت من را تنها نمی گذارد...



نوع مطلب : وصایای فرماندهان شهید، وصایای رزمندگان شهید، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

امام خمینی ( ره ) :
این وصیتنامه های که شهیدان می نویسند ،مطالعه کنید پنجاه سال عبادت کرده اید، خدا قبول کند یکبارهم این وصیتنامه ها را بخوانید...

مدیر وبلاگ : بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق علیه السلام
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :